دیگر برای قاب کردن چشمهایت خیلی دیر شده....

از دخترک پرسیدم فراموش کردی به این راحتی؟ گفت ..... راستش یادم نیست چه گفت! یادم نیست تا سی و چند دقیقه بعدش که صحیت کردیم تا از زور خواب صدایمان درنیامد چه گفت. در واقع نمی شنیدم! می شنیدم اما نبودم. همه حواسم رفت پیش جمله اش که خب یک ایمیل بزن همه حرفایت را بگو و خلاص. از همان لحظه رفتم در فکر و رویا که چه بگویم و چه بنویسم و نکته ی این کار چیست و به چه میرسم. تا امروز هم روزی چند بار فکرم پرت شده سمتش که آخرش که چی؟ در حقیقت به نتیجه ای نرسیدم. دیدم نه حس تایپ کردن دارم و نه حس یاد آوری گذشته ای که شش سال پیش چالش کردم را. تازه امکان راه افتادن اشک هایم هم زیاد است و این یکی را نمیخوام در روزهای خوبم. در تمام این سالها، با همه خواستنم، بسیار جنگیدم با خود درونم که ایمیل نزنم. آخرین ایمیلم مربوط به خود دخترک بود که بی جواب ماند -یک چیز در مایه های به تو چه یا به من چه- و من ماندم و ترس از بی اعتنایی در تمام این سالها.

دخترک گفت یا به خود الانش ایمیل بزن یا به موجود سالهای دوری که در ذهنت ساختی. فکر میکنم مورد دوم بهتر باشد. نمیدانم. تصور بی اعتنایی چند باره -مخصوصا حالا که در نقطه شاد زندگی ام هستم- خوشایند نیست. در حقیقت ازموجود حالا، از شخصیتش، ظاهرش، کارهایش، لقبش و خیلی چیزهایش خوشم نمی آید. به گمانم راه دوم همچنان بهتر است.

حالا که آدمها - هرکسی- آدمهای مخصوص خودشان را در زندگی دارند، حالا که راه ها خیلی متفاوت است، حالا که حتی اگر رودر روی هم بنشینیم حرفی برای گفتن نیست، حالا خیلی دیر است برای ایمیلی که دوسال پیش شاید آخرین تاریخ انقضایش بود.

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
دخترک

من یک آدم فضولم که هی داره فکر می کنه آخرین ایمیلش رو به من زدی یا به اون؟! هی دارم فکر می کنم و بی نتیجه!!!

شواليه

[سوال]