هیچی نیست اما

میدونی چیزی نیست اما درد میپیچه تو بدنت وقتی میارنش بیرون. میدونی همه چی به خوبی تموم شده ا اما احساس که این چیزا حالیش نیست. همینکه توی اون لباس سبز میبینیش که روی تخت دارن میارنش بیرون بسه برای اینکه اشکات سر بخور روی گونه هات. هیچی نیست، همه چیز خوبه اما مگه تو حرف حالیته. آخه بابای آدم همیشه باید با اون هیبت خفنش از بالا جدی نیگات کنه نه اینکه نیمه بیهوش روی اون تختای فلزی باشه و تو حتی نتونی دستاشو بگیری. هیچی نیستا اما تو منطق سرت میشه که. دست کم سکوت بهتر از هق هق کردنه 

/ 4 نظر / 15 بازدید
طلایه

آره، می دونم خیلی:( افتادن بابای آدم رو اون تختای فلزی، درد کشیدنشون و تخس بازی شون که مسکن نمی خوام بزنین بهم... هیچی نیست. ولی...

پوریا...

سلام. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و خوب تموم بشه... دعا می کنم محیا[گل]

بی نام

سلام. سخته این جور موقع ها بتونی احساساتتو کنترل کنی. باید همه اش رو بدی بیرون تا یه ذره آروم بشی.