گویا راست میگفت!

من نامهربان نیستم، بد اخلاق و کیته توز و شتری و اینا هم نیستم. معمولا از اشتباهات و بدی ها و غفلت های دوستانم هم میگذرم. درواقع تا وقتی که سه-چهار بار کامل از یک سوراخ نیش نخورم هم ولش نمیکنم، هی فکر میکنم شاید اینبار موجود درون سوراخ بفهمد دوستیم و نیشم نزد! یکی از غرغرهای شوالیه به من همین است که آدم هارا بیش از ظرفیتشان تحویل میگیرم و محبت میکنم که بعد هی نیشم میزنند. به گذشته که نگاه میکنم نصف دوستانم را بعد از چند نیش و خنجر و چاقوی حسابی ول کردم! حقیقتا دیگر خسته ام کرده بودند. بین همه این موجودات مثلا دوست، یکیشان همیشه پس ذهنم ماند که کاش اینطور نمیکرد و اینگونه نمیشد و اگر هنوز دوست بودیم چه خوب بود و اینها (عرض نکردم ول نمیکنم ؟!) حالا غزاله چند وقتیست پیدایم کرده، دست از سرم برنمیدارد که دلم تنگ است و تو تنها دوستم بودی و عزیزی و این گلواژه ها... خیلی ها شاهدند که باز هم راه دادم. تلاش کردم مهربان باشم و دوباره بسازم. حتی خواهری گفت کوتاه بیا مثلا یک روزی دوست جونی بوده اید قبول کردم. بعد... نمیتوانم

من آدم بخشش هستم به شرطی که طرف مقابل بپذیرد صدمه زده. یک روزگاری وجه تشابهی داشتیم، مثل هم فکر میکردیم، مثل هم حرف میزدیم و میخندیدیم. اما الان نه. حتی حرفی برای گفتن ندارم من. حوصله اش را هم ندارم. هی اصرار برای دیدار را هم نمیپذیرم بس که با خودم در جنگم. یک لحظه شادم که در ارتباطیم و دو لحظه حوصله اش را ندارم.

بانوی قشنگ قرمزی ام گفت اگر صدمه میبینی بکش کنار، اگر دلت رضا نیست، اگر نمیخوای و نمیتوانی ببخشی بکش کنار، به همین راحتی

فعلا که در جنگم با این محیا، اما شاید واقعا به همین راحتی ست

/ 1 نظر / 23 بازدید
پوريا عسگري

فكر ميكردم ديگه نمي‌نويسي. تا اينكه اومدم و با چنتا نوشته‌ي خوب مواجه شدم [چشمک] سلام دختر باراني