خانه ی امن من

این یک ماهه آخره!

حسش رو نمیفههم. برام خوب و لذت بخشه مستقل شدن، بانوی خونه ی خودم شدن، با شوالیه تنها شدن. اما زندگی کنار بهترین آدمهای دنیا توی یه خونه ی امن موهبتی ست که هر کسی ندارتش شاید.

دلتنگم، روزهای آخرم رو بیهوده و سرسری و در حال بدو بدوی کارها میگذرونم بدونه اینکه فرصت کنم غرق در لذت لحظه های با هم بودن آخرینم باشم.

میدونم چند وقته دیگه، وقت های دیگه، خیلی سالهای دیگه حسرت تک تک روزهای بیست و پنج سال گذشته در  خانه ی امنم رو میخورم. شاید حتی مثل مادربزرگ هام برای نوه های سالهای بعد تعریف کنم چه روزگار خوبی داشتم در خانه ی پدری و چه سبک بال و فارغ از درد ها فقط نقاشی میکردم.

حس غریبی دارم، نمیفهممش. دردناک و دلتنگ و پر از هیجان و اینها.

حواسم کجاس؟؟

/ 2 نظر / 22 بازدید
هدیه

حالا شد یک ماه آخر :)

شواليه

میدونم چند وقته دیگه، وقت های دیگه، خیلی سالهای دیگه حسرت تک تک روزهای بیست و پنج سال گذشته در خانه ی امنم رو میخورم.؟؟؟!!! [تعجب][سوال][ناراحت][افسوس][نگران][اضطراب][دلشکسته]