اگر خواب مرا می برد...

سرم کم مانده بترکد از درد، چشم هایم از زور خواب باز نمی شوند. تمام بدنم پر از دردِ نمی دانم چیست و برای یک لحظه خواب کم مانده گریه کنم

چه کرده این هیجان با من! راستش، آنقدر ها هم که ادعا کردم و پز دادم خونسرد و کول نیستم، خیلی هم فکرم بی تمرکز و درهم ریخته و پر از تور و نقل های رنگی و شیرینی دانمارکی تازه ست! تازه الان فهمیدم لباس پولکی براقی را که مامان جانم برای شانزده ساعت دیگرم دوخته هیچ دوست ندارم، هنوزم فکر می کنم با مانتوی سنتی قرمز رنگارنگم زیباترم. اما خب یک سری چیزهارا عروس تعیین نمی کند انگار!

جداً دلم گریه می خواهد.  من لباس براق دوست ندارم! خیلی خوابم می آید، دو ساعتی می شود هی جا به جا می شوم و زور می زنم بخوابم. میترسم فردا چشم هایم پف کند و زیبا نباشم.  کاشکی خوابم می برد. احساس خوشحالی و هیجان و دلهره و  طفلکی بودنم قاطی شده...

/ 0 نظر / 10 بازدید