سوگواری

شبا خوابم نمیبره. در واقع سه روزه هیچ زمانی خوابم نمیبره. چشمامو که رو هم میذارم یادم میفته که می‌توانستم داشته هامون رو قایم کنم نه که تو کشو دم دست بذارم. یادم میفته که چند نفر (به گفته پلیس ) مارو تحت نظر داشتن و تا چند ساعت نبودیم اومدن و هرچی داشتیم بردن. یادم میفته که حاصل دسترنج کلی سال شوالیه بود چیزایی که رفت. نمیتونم بخوابم. این روح سرگردان که میگن رو جدی جدی حس میکنم هستم. بدنم، ذهنم، خستس ولی نمیتونم ارومش کنم. و بدتر از همه تماسهای تلفنیه که هی باید به آدما توضیح بدی چقدر از دست دادی. انگار آدما با دونستن میزان تخریب میتونن تصمیم بگیرن چقدر دل برات بسوزونن یا متاسف باشن یا بی خیال. بدتر اینه که حتی الان از همه سالهای قبل هیچ عکسی یا دیتایی ندارم. از کارم، از آدمهای دور، از خاطراتم، تقریبا یه آدم بی پیشینه شدم. حس همون روح شناورم...

دلخوشیم تو این لحظه اینه که دست کم شوالیه خوابه، دست کم حس روح شناور نداره، دردش جور دیگه منعکس میشه...

و چیز بی رحمی که این وسط بهش ایمان دارم اینه که از پلیس این مرز پرگهر آبی گرم نمیشه و من دیگه هیچوقت حلقه قشنگ نامزدیمو نمیبینم، حتی دیگه هیچوقت عکساشم نمی‌بینم...


/ 1 نظر / 32 بازدید
samuraii84

سلام. خیلی سعی کردم برات نظر بذارم ولی این پرشین بلاگ کلا داغون شده. من پوریام. متاسف برای جریانی که برای خونه تون پیش اومده.مدتها بود ازت خبری نداشتم. یه خبری بده. http://vaharan.blogfa.com